جام جم آنلاين: در ژاپن بيش از يک چهارم سارقين کالا از فروشگاه ها که در سال 2010 دستگير شدند، بالاي 65 سال سن داشتند. آمار افرادي که از اين گروه سني در فروشگاه هاي ژاپن دست به سرقت مي زنند سالهاست بالا بوده، اما اکنون به رکوردي تازه رسيده است.
در گزارشي سالانه، پليس ژاپن اعلام کرد که در سال 2010 ميلادي، 27 هزار و 362 فرد بازنشسته را به جرم سرقت کالا از فروشگاه، بازداشت کرده که تقريبا برابر آمار سارقين نوجوانان دستگير شده در اين کشور بوده است.
بيشتر سارقين بازنشسته، مواد غذايي يا لباس دزديده اند تا اجناس لوکس گرانقيمت.
جمعيت ژاپن به سرعت پير مي شود و اين در حالي است که اقتصاد اين کشور راکد مانده است.
در حال حاضر بيش از بيست درصد از جمعيت ژاپن بالاي 65 سال سن دارند رقمي که انتظار مي رود تا سال 2050 به چهل درصد برسد.
يکي از مقامات پليس ژاپن به روزنامه ژاپني "مينيچي" گفت که دليل دزدي بازنشستگان از فروشگاه ها فقط کم بضاعتي مالي نيست بلکه همچنين به اين دليل است که آنها احساس انزوا مي کنند.
در دهه هاي اخير ساختار همزيستي سه نسل از يک خانواده در کنار هم، که در ژاپن امري رايج بوده، تغيير کرده است. اکنون جوانان بيشتر مايل به مهاجرت به شهرهاي بزرگ هستند تا بتوانند فرصت شغلي بيشتري داشته باشند. به همين دليل سالمندان خانواده ها به طور فزاينده اي تنها و منزوي شده اند.
در همين حال، پيدا کردن کار براي بازنشستگاني که مي خواهند به فعاليت کار از خارج از خانه ادامه دهند، دشوارتر شده است امري که ناشي از رکود اقتصادي است.
پليس مي گويد که رکورد بالاي سرقت توسط بازنشستگان - حدود 26 درصد سرقت ها در ژاپن - نشان دهنده روندي است که نشانه اي از بهتر شدن آن ديده نمي شود.
وقتي آمارگيري از سرقت از فروشگاه در ژاپن در سال 1986 آغاز شد، شمار بازنشسته هايي که بازداشت شده بودند 4918 نفر بود. اما اين آمار سير صعودي داشته و در سال 1999 به 10 هزار نفر و در سال 2004 به 20 هزار نفر رسيد.
بزارید یه چیز بگم
تو قلب هر انسانی امکان نداره عشق بمیره
شاید کمرنگ بشه
ولی رنگ خودش رو از دست نمیده
چند شب پیش خواب کسی رو که دوست داشتم و ازش دور هستم رو دیدم
هفت ماهی هست که ازش خبر ندارم چون اون کرج _ من مشهد
بازم باید با شرمندگی از خودم بگم نتونستم بهش برسم
فقط میدونم انقدر عزیز هست که با دیدن خوابش بعد هفت ماه
دگرگون بشم
جالب اینجاست
امروز صبح دختری از کنارم رد شد که تو چشماش چشمای عزیز خودم رو دیدم امشب حالم خیلی خراب ،خراب،خراب
این کسی که من عشق نامیدم«
حتی نتونستم باهاش صحبت کنم
به خودم اجازه ندادم
هر دفعه که می دیدمش
فقط تو دلم یه چی میخوندم
..چجوری بهت بفهمونم می خوامت ..
تا عبد خودم رو نمی بخشم
دوست دارم یکبار دیگه تکرار بشه صحنه ای که تو چشام خیره شد و با نگاه گفت بهم
البته اینم بگم فکر نکنه کسی بخاطر این درو دیوار این زندان(به اسم وبلاگ ) رو از غم ساختم
پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود
و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی
آن نوشته شده بود:
"نابینا هستم، کمکم کنید!"
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها
یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که
نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را
پاک کرد و کلمات دیگری نوشت
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره
کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر
می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم" __________________
>>)))>هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن<(((<<
+++ شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم+++ به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم +++ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي+++ آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟+++ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش+++ سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:" ديوانه باران نديده !! "+++ هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند+++ لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...+++ يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد+++ فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .+++ يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است+++ عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .+++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.+++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.+++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد. (باربارا دي آنجليس)+++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند. (باربارا دي آنجليس)+++ آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند. (باربارا دي آنجليس)+++ عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. (باربارا دي آنجليس)+++ تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد. (باربارا دي آنجليس)+++ ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو)+++ اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز)+++ شما بدون تسلط بر خود نمي توانيد فاتح ديگران باشيد. (کيم وو چونگ)+++ عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است. (گوته)+++ اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد خبري باز نيامد+++ خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند+++ عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )+++ محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست. (سمنون محب+++ عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد . (بوبن)+++ عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .+++ اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد+++ نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شهنمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شهنمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم+++ بهاي عشق چيست بجز عشق ؟ (ماري لولا)+++ اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود.+++ هميشه هر چيزي را که دوست داري به دست نمي آوريم پس بياييد آنچه را که به دست مي آوريم دوست بداريم.+++ چه خوب مي شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را باهوس و حقيقت رابا واقعيت و حلال را با حرام و دنيا رابا عقبي و رحمان را با شيطان+++ در عزاي عشق نشسته ام و هيچ نمي گويم همه گويند كه ... هي !! فلاني عاشق است ؟؟؟+++ وقتي از كسي كينهاي به دل ميگيري در واقع دشمن را به قلب خود راه داده و براي او جايي تعيين كردهاي. سعي كن خانه دلت را تنها از دوستان پركني و هرگز گوشهاي از آن را در اختيار دشمنان نگذاري+++ هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهدار+++ تو را آتش عشق اگر بسوخت مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت. (مولوي)+++ قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. (فرانسيس كافكا) +++ بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم+++ عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد+++ هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه+++ عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
منبع :امید سیز خاطره لر مي دوني چرا همه ستاره ها بالاي سرت جمع شدن؟ براي اينكه دنيا فقط يه ماه داره، اونم تويي.
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي
یک لحظه طول میکشه تا از یکی خوشت بیاد یک دقیقه طول میکشه تا یکیو بپیچونی یک ساعت طول میکشه تا یکی و دوست داشته باشی یک روز طول میکشه تا دلت برای یکی تنگ بشه یک هفته طول میکشه تا به یکی عادت بکنی و حتی کمتر از یک ماه طول میکشه تا عاشق کسی بشی اما .................... یک عمر طول میکشه تا فراموشش بکنی
2- ديشب تو را در خواب ديدم امشب زودتر ميخوابم تا تو را بيشتر ببينم اگر بدانم كه مردگان هم خواب مي بينند من هم ميميرم تا تو را هميشه ببينم
قلبم محکوم شد به شکستن ، غرورم محکوم شد به خرد شدن ، احساسم محکوم شد به بازی گرفتن ، چشمانم محکوم شدند به باریدناما عشقت محکوم شد که بماند در تکه تکه قلبم و قطره قطره ی خونم !!!
آدما مثل یه کتاب میمونند ، که تا وقتی تموم نشن برای دیگران جذابند پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم بشی ... برای اینکه وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سره یه کتابه دیگه
به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيله اشکي که فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا
يه نصيحت: مواظب خودت باش !يه خواهش :اصلان عوض نشو!يه آرزو:فراموشم نکن!يه دروغ:ازت بدم مياد!يه حقيقت:دلم برات تنگ شده
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد میکنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعدراهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه...راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جادهخیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ روبه خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش میرسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس۱۲۹رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کارخود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!
نتیجهء اخلاقی: اگه تویشغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دستمیدی.
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم
از لحظه اي كه در يكي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند.
زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.از حرف هاي پرستارها متوجه شدم كه زن يك تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر كم كم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.يك خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري كه سال گذشته وارد دانشگاه شده و يك پسر كه در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يك مزرعه كوچك، شش گوسفند و يك گاو است.
در راهروي بيمارستان يك تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن كه در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مكالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي كرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»
چند روز بعد پزشك ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده كردند. زن پيش از آنكه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي كه گريه مي كرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع كرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نكن.» اما من احساس كردم كه چهره اش كمي درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت كه زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حركت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در كنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد كه هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن كه هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي كه ماسك اكسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.
همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا كرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي كه تكرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از كنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم كه اصلا كارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي كه اشاره مي كرد ساكت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين كه مكالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي كنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين كه نگران آينده مان نشود، وانمود مي كنم كه دارم با تلفن حرف مي زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم كه اين تلفن براي خانه نبود، بلكه براي همسرش بود كه بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي كه بين شان بود، تكان خوردم. عشقي حقيقي كه نيازي به بازي هاي رمانتيك و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي كرد.
حالا که در کنارم نیستی و در قلبم نشستی ،
پنجره ی قلبم را رو به دشت عاشقان باز میکنم و با تو فریاد میزنم ،
فریاد عشق و باز مینشینم به انتظارت در خلوت عشق
مرد جوان :باشه اما باید اول بگی که من و دوست داری.
زن جوان :خیلی دوستت دارم .حالا می شه یواشتر بری؟
مرد جوان:مرا محکم بگیر.
زن جوان:خوب باشه یواش تر برو.
مردجوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت من و برداری وبذاری سر
خودت .آخه نمی تونم راحت برونم.اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد.برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به علت بریدن ترمز موتور سیکلت روی داد یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری جان سپرد.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کندبا طرفندی کلاه کاسکت خود را به معشوقش دادو خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنودو خودش رفت تا او زنده بماند.
مینویسم، چون میدانم هیچ گاه نوشتههایم را نمیخوانی، حرف نمیزنم، چون میدانم هیچ گاه حرفهایم را نمیفهمی، نگاهت نمیکنم، چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی، صدایت نمیزنم، زیرا اشکهای من برای تو بیفایده است، فقط میخندم، چون تو در هر صورت میگویی من دیوانهام
عاشقهنه نوشتم تا عاشقانه بخوانند آنان كه تنها دليل بودنشان رازيست كه از يك گل در سينه دارند . آنان كه لحظه هايشان گذشت به سادگي . همان باراني كه باريد و خاطره هاي خوش با هم بودن را از خاطرشان شست . آنان كه داراييشان يك گل بود و يك دل كه آن را نيز بخشيدند اما هرگز نرسيدند